تبليغاتX
مست صهباي الستم مست مست
سلام به همه

ترم سوم فوق لیسانس هستم

اسم دخترم بالاخره شد حلما

الانم ۹ ماهشه

امسال دوتا مدرسه قراره برم

اوضاع روحیم هم خوبه

برام دعا کنید

+ نوشته شده در یکم مهر 1390ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط صهبا |

سلام

خیلی وقته نیومدم تو این مدت اتفاقای زیادی افتاده

ارشد قبول شدم

کارم رو ول کردم

نی نی هم دو هفته دیگه دنیا میاد اما هنوز اسم نداره!!!!!!!!!

حال و اوضام خوبه

خدا رو شکر

یه خورده زیادی دمقم و حوصله حرف زدن ندارم

بیچاره علی همش میگه بیا بازی بیا نقاشی اما

من واقعا حوصله ندارم

یادم رفته خنده و شیطونی چه شکلی بوده

خوب میشم

شاید مال اوضاع الانمه

هر خوند اینو یه لحظه برام آرزو کنه خوب بشم

مرسی بابای تا بعد

+ نوشته شده در بیست و ششم آبان 1389ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط صهبا |

سلام

من حالم خوبه

یه مدت زیادی افسردگی گرفته بودم داشتم میمردم

اما خودمو نجات دادم

فعلا سرم گرمه تا ببینم خدا چی میخواد

از همه اونایی که نگرانم بودن و مرتب برام پیغام گذاشته بودن مث شهرام جون ممنون

کاش میدونستین این همه محبتتون چقد آدمو دلگرم میکنه!

+ نوشته شده در دوم شهریور 1389ساعت 5:45 بعد از ظهر توسط صهبا |

این روزا روزای خوبیه

یه دانشگاه اسمم اومده برای مصاحبه

انگار یه امیدی تو دلم پیدا شده

هر کی اینو خوند به اندازه یه لحظه برام دعا کنه

ممنون

+ نوشته شده در ششم تیر 1389ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط صهبا |

این روزا دارم سعی میکنم مهربون باشم

یعنی پاک کردن یکی از صفات بد

و به دست آووردن یک صفت خوب که ندارم

+ نوشته شده در دوم تیر 1389ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط صهبا |

غمگینم

یه مشکل بزرگ برام پیش اومده

خیلی نیاز به دعا دارم

+ نوشته شده در ششم خرداد 1389ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط صهبا |

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند...
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط صهبا |

جمعه جواب ارشد میاد!!!!!!!!!!

نمیدونم چی میشه

حس خوبی دارم

خدایا کمک میکنی دیگه؟؟

امیدوارم رتبه خوبی بیارم

مثلا ۱۶

شما هام برام دعا کنید

فقط یه لحظه یه دعای کوچیک برای خدا کافیه ها

مرسی

+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط صهبا |

سلام

به همه

 

این روزا یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاده

با اینکه خودم خواستم اولش حالم خیلی بد بود

ولی لطف خدا من رو احاطه کرد و الان

خیلییییییییییییییییییی

خوبم

خدایا از نعمتای خیلی زیادت شکر

خدایا از آغوش پر مهرت شکر

خدایا از اینکه رهام نکردی شکر

خدایا از همه چی شکر

خدایا!

شکر

+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1389ساعت 7:46 بعد از ظهر توسط صهبا |

خانم یا آقای مهم نیست

من کی گفتم منظورم شریک زندگیمه؟؟

لطفا بیا خودتو برام معرفی کن کارت دارم یه ایمیلی چیزی بده

میخوام مفصل جوابتو بدم

+ نوشته شده در بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط صهبا |

کاش اونی که همیشه با آدم زندگی میکنه قدر بدونه

سخته

وقتی همه قدرتو بدونن

برات ارزش قائل باشن

و

 اون

همش سرت غر بزنه و تحقیرت کنه!!

اون هم بیخودی

اگه دلیلی داشت حتی یه بار بهت میگفت چه مرگشه!

دلم یکیو میخواد بهش تکیه کنم

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در هجدهم فروردین 1389ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط صهبا |

دارم فریاد میزنم میشنوی؟؟

دوستت دارم

من

تو

رو

دوست دارم

+ نوشته شده در دوم فروردین 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط صهبا |

عید مبارک

امسال تصمیم گرفتم خوش زندگی کنم

خودمو از قید و بندایی که این همه ساله به پام بسته شده نجات بدم

باید برنامه ریزی کنم

اگه روزی فقط یه ربع مطالعه کنم زندگی م شروع میشه

سال پیش یعنی ۸۸ گذشت اما نفمیدم چطوری

خیلی در گیر تیام بودم

تا بود درگیر بودنش وقتی رفت درگیر نبودنش

اوضاع روابطم با اونم داره درست میشه

خدا امسال من ارشد قبول میشم؟؟

وضعیت کارم؟

زندگیم

عشقم؟

همه چی به بهترین شکل خواهد بود

اینو مطمئنم

هیچ وقت تنهام نذاشته

خدا همیشه هوامو داشته اینبار مثل همیشه

و بیشتر از همیشه

زندگی برو که خوب سوارت شدم

+ نوشته شده در یکم فروردین 1389ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط صهبا |

خدایا یه کاری کن یه کم بیشتر شاکر باشم

معلم بودن یه افتخاره

لذت وصف ناشدنیه

دنیای غیر قابل توصیفیه

خدایا

 مادر بودن

همسر بودن

زنده بودن

انقدر بودن که کسی از بودن هات حالش خراب باشه جای شکر داره

تازگیا یکی بهم حسودی میکنه

یکی که دوست خوبی بوده برام الانم هست اما حالاتش علنی خرابه

آرزو میکنم خوب بشه

خدایا ممنون که

من ارشد دولتی تهران قبول میشم

 

+ نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1388ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط صهبا |

دنياي بدي

حالم بده خيلي بد

بال هام بسته شده

چرا نميتونم پرواز كنم؟؟

شايد پاهام بسته شده؟؟

نميدونم

روز و شب كارم شده اشك ريختن بر سر مزار خودم

بر سر مزاري كه براش خيلي نقشه ها داشتم

اما يه كلمه

((مشكلي نيست))

دقيقا ۶/۶ سال پيش همه چي رو خراب كرد!!!!!!!

 

كاش يكي بود سرمو رو ي شونه هاش بذار و براش يه دل سير گريه كنم

بي سرزنش

بي حرف

بي نصيحت

بخ قول تيام يه كم همدردي نياز دارم

تيام!

اين روزا جات خيلي خاليه

دلم برات تنگه

بابا

مامان

نه نه

دلم هيچ كس رو نميخواد

برين كنار از همه بدم مياد

دلم سكوت و شب و تنهايي رو ميخواد!

همين

 

+ نوشته شده در پانزدهم اسفند 1388ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط صهبا |

 

 

این تصویر یک صخره در برمه است. این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.

در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می‌تابد.
چیزی متوجه شدید؟ دوباره نگاه کنید


 

اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده‌اید تصویر را بچرخانید.



 

 

+ نوشته شده در دهم اسفند 1388ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط صهبا |

ای کاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم
بشارت روشنی فردا را
بر فراز پلک هایت
نگاه کنم
اینک
صدای آن یار بی دریغ
گل می کند در سبزترین سکوت
و گلهای هرزه را
در بارش مداوم خویش
درو می کند
جنگل
در اندیشه های سبز تو
جاری ست

این رو از سایت شهرام برداشتم

خیلی قشنگه نه؟

+ نوشته شده در دهم اسفند 1388ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط صهبا |

امروز تولد تیام بود

با زهرا و تیام رفتیم بیرون

خوش گذشت

امیدوارم یه روز اون ارتباط خوب برقرار بشه

 

+ نوشته شده در ششم اسفند 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط صهبا |

اي وايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دلم ميخواد سه روز هيچ كاري نداشته باشم يه كم بخوابم استراحت كنم.............................. از مشغله زياد خسته شدم.............. كاش يكي بود يه كم بار از روي دوشم برداره...
+ نوشته شده در دوم اسفند 1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط صهبا |

کسی که فکر نمی کند

کمتر میتواند ساکت بماند....

+ نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط صهبا |

این روزا همه عوامل دست به دست هم داده تا من خوشبخت و شاد زندگی کنم.

شاد و شادم و شاد

زندگی داره روز به روز بهم روی خوب نشون میده

برخلاف گذشته غمگینم.

گذشته ای که هنوز سایه تاریکش حالمو خراب میکنه

مهمترین جنبه برام تو زندگی

نه پوله

نه خونه بزرگ

نه ماشین

نه طلا

نه مسافرت

نه غذای آنچنانی

 

 

فقط و فقط

علم

به نظرم پیشرفت علمی

یعنی آدم بودن

یعنی شاد بودن

یعنی زندگی کردن

 

پس من زندگی میکنم....

 

+ نوشته شده در بیست و سوم بهمن 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط صهبا |

خوبم

يه كم سر درد

يه كم اشتغال درسي

 

دعام كن

+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط صهبا |

روزگار بی وفاییه

باورم نمی شه خودمم در حق کسی بد کنم!!!!!

اما منم بی وفایی کردم.......

باورم نمیشد میگفتن ولش کرد و رفت یه روز خودم باشم

یه روز بهترین و مهمترین ادم زندگیمو ول کنم و برم ..

آره اولش برام خیلی سخت بود

مردم

له شدم

از هم پاشیدم

نفهمیدم تابستونم چطوری رفت....

اما الان

که میبینمش دیگه برام مهم نیست..

میبینم که داره به بیراهه میره..

میدونم داره هر لحظه داغون میشه...

اما برام مهم نیست!

 

من هم مثل دنیا بی وفا شدم!!

+ نوشته شده در پانزدهم بهمن 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط صهبا |

این روزا خییییییییلللللللللللللللللیییییییییییییییییی

 

خوبم

دارم برای کنکور ارشد آماده میشم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در پنجم بهمن 1388ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط صهبا |

+ نوشته شده در بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط صهبا |

این روزا منتظرم

 

منتظر یه خبر که برام خیلی مهمه!

و

منتظر یه نفر که شاید اون هم منتظر منه!!!

بالاخره باید یکیمون پیش قدم بشه!

 

اون خبر اولی خیلی مهمه

اگه نشه حسابی حالم گرفته میشه!

 

برام دعا کنید بشه حتما میگم چیه

قول میدم!

 

 

دعا......................................

دعا......................................

دعا......................................

دعا......................................

دعا......................................

+ نوشته شده در نوزدهم دی 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط صهبا |

هیچ چیز نمیتونه من رو ناراحت یا عصبانی کنه

هیچ چیز....

اگه خودم نخوام!

+ نوشته شده در سیزدهم دی 1388ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط صهبا |

داشتم خواب میدیدم که تابش شدید نور خورشید اذیتم کرد...

آروم چشمام رو باز کردم.... نگاهم به عکست افتاد که روی دیوار بود...

چقدر دلم برات تنگ شده ... حیف که دیگه همه چی تموم شده...

 

یاد اون روزا افتادم که شبا... توی اون کوچه ها... تو آغوش تو... هوای خنک اوایل بهار... و بوي عطر گلا که با بوی عطر تو دیوانه کننده ترین عطر دنیا بود...

چه روزایی باهات تجربه کردم... و چه شبایی بدون تو..

اون روزایی که تازه رفتنت، بغض سیاه توی گلوم رو حیران و سرگردان تحمل میکردم...

چطور میتونستم باور کنم دیگه نیستی؟

چطور؟

 

یادته یه بار برات نامه نوشتم که هیچ وقت نخوندیش؟؟

توی اون نامه نوشته بودم نمی دونم زنده ای یا مرده؟؟ واقعا نمی دونستم.. جرأت هم نداشتم از کسی بپرسم...

 

یادمه از جبهه که میومدی ، ناهار می خوردی و خیلی ناز میخوابیدی.. و من شیدا و شیفته تمام مدت خوابت نگاهم به شاهرگ گردنت بود که تپشش یقه پیراهنت رو تکون میداد.. من می ترسیدم فکر میکردم این یعنی مُردن!! اما جرأت نداشتم از کسی بپرسم...

 

همه اون حرفایی که توی مدت نبودنت برات آماده میکردم تا بگم، وقتی با ساک خاکی توی دستت (که از جبهه آوورده بودی) از ته کوچه میدیدمت یادم میرفت... اون موقع بزرگ ترین غم زندگیم میشد طولانی بودن عرض کوچه... و بزرگ ترین شادی ام آغوش گرم تو..

 

یادته بعد از گذشت سال ها وقتی باهات قرار گذاشته بودم توی یه پارک که همدیگه رو ببینیم، وقتی از دور صاحب صدای اون تلفن ناشناس رو دیدی، دیگه خودت هم باید دنبال خودت میگشتی!

هیچوقت زیر بار نرفتی من رو دیدی!!! ولی من مثل خودت زرنگ بودم و زود فهمیدم...

.

.

.

امروز دیگه نبودن هات برام عادی شده...

فقط گاهی که به خاطراتمون و عکس هات فکر میکنم دلم برات پر میکشه... اما نمی دونه باید کجا بیاد سراغت..

یه تجربه: بعضی آدما مال یه دوره زندگی آدمن ... اون روزایی که باهاشونی فکر نمی کنی اونا برات یه روز خاطره بشن. چون فکر میکنی برای همیشه کنارت می مونن..اما واقعیت یه چیز دیگس! واقعیت اینه که همه خاطره میشن...همه...

 

و تو که عزیز ترین بودی برای من در سالهای زیاد و دور گذشته هام، تو هم خاطره شدی. که هنوز دلم برای با تو بودن تنگه.

 

دلم برات تنگه..................................

 

 

 

 

فكر بد نكنين ... نامحرم نبوداااااا  !

+ نوشته شده در نهم دی 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط صهبا |

یه حرف مهم:

 

از دیگران انتظار نداشته باشیم

 اون جوری که ما دوست داریم

فکر کنند و رفتار کنند.

+ نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط صهبا |

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست. همه سرنشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت. او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد. من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود، همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم. آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم. در عین حال کفران نعمت کرد و خودبینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت. سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم.
+ نوشته شده در پنجم دی 1388ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط صهبا |